بخشی از رمان هیاهوی پنهان نوشته حسین پور صفر زمستان ۱۳۷۹ پشت سرش حیاط تاریک شد.و نارنج های اقای اکبری رنگ باختند و پله های سیمانی،اول یشمی و بعد کبود شدند.بعد گنجشک ها از روی تیر چوبی گوشه ی راهرو که از دیوار بیرون زده بود،پریدند و رفتند و پسین گاه خاکستری اهسته نفس اخرش را کشید و سیاهی مثل شتر خسته ای زانو به زمین زد و نشست و مثل همیشه،اول خودش را توی راهرو انداخت و بعد توی حیاط و ستون ها زشت و بد قواره شدند و دیوار سنگی کدر و رنگ باخته شد.همین جور حیاط گلی و راهرو فرسوده و فرو رفتگی زیر سردرها.و نقش های موزون روی پله ی حیاط پشتی.و زیر زمین نمور.و دریچه ی چوبی.و طاقچه ی شوره بسته.و صندوق چوبی... صدای پیرزن موج برداشت سگ باش و مادر نباش!کلاغ فربه و سیاه،بال هایش را پهن کرد.روی حیاط چرخ زد.نفیر کشید.و دوباره اهسته بال گرفت و خودش را بالا کشید.و پشت سرش،دوباره بال هایش را پهن کرد.و خودش را در اسمان رها کرد.پیرزن سراسیمه گفت بدشگون!می خواهی سر کی بزنی!بعد بال چادر سیاهش را زیر دندانش جوید.و دوباره گفت کاش خبر مرگ من آورده باشد... اقای اکبری گوشه ی اتاق ایستاد و گفت دست بردار صفیه...پیرزن مشت به سینه کوبید.چشمانش موج خورد و لابه کنان گفت بتارانش اکبری!بتارانش! نفسش مثل چادر من سیاه است...اقای اکبری درمانده در را باز کرد.از آستانه ی در پا بیرون گذاشت.تا گوشه ی راهرو رفت.بعد ارام ارام سرش را بالا گرفت و به اسمان خیره شد.کلاغ فربه سنگین بال گرفت.و در میان هاله های سیاه و خاکستری،خودش را بالا کشید.اقای اکبری پای ستون سنگی زانو زد.دوباره به اشمان تاریک چشم دوخت.و زمزمه کرد بد خبر!آواره ی بیابان ها بمانی!...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط محمود بدیه
|
بی باده گل رنگ
بی باده گل رنگ
کسی در خیابان
خودش را
به آتش نمی کشد.
بی ملامت رند
کسی
از دیوار خانه ملت
نمی رود بالا.
بی کرشمه عشق
کسی در بازار
خودش را
در معرض فروش نمی گذارد
و آن طرف تر
هر جه ما
تلاش کنیم
خیام
نمی نشیند
سر سفره عطار
مولانا
نمی رود
در خانه سعدی
وشهروند غربی
با شعر حافظ
نمی زند زیر آواز.
این طرف تر
هرچه ما
هندوانه
زیر بغل خودمان بگذاریم
هم صحبتی
که توی
رختخواب ما می خوابد
هر شب
دور از چشم همه
هر چه بتواند
دزدانه می کشاند
زیر کرسی ما
و هر روز
باز در خیابان
هم باده گل رنگ می فروشد
هم ملامت رند
وهم کرشمه عشق.
وهرگاه
چشم عابران
دور ببیند
زیر لب زمزمه می کند
گرفتاری های عالم را
فیلسوف دیوانه ای
بپا کرده
که پایش را
از قبرش
بیش تر
دراز
کرده است.
بر گرفته از مجموعه اشعار <<رستوران کوچک واقعیت>>
(حسین پور صفر )
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی خاطره نان را
هر شب بیاور خانه
و کنار آتش
شراب جادویی بنوش!
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی پایت را
هر بعد از ظهر
از گلیم خودت
کمتر دراز کن
و در خیابان
سرت را بالا نگه دار!
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی تیغ مست را
هر صبح
بگذار در کف مرد زنگی
و هر شب
خیگ شرم را
با ما قسمت کن!
(پتیاره)
شب
در چادر هلاکو
حلاوت شیرین
می فروشی!
و روز
در بارگاه یزدگرد
نامه موبدان!
بر گرفته از مجموعه اشعار <<رستوران کوچک واقعیت>>
(حسین پور صفر )
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط محمود بدیه
|
مصاحبه با حسین پور صفر سراینده
مجموعه شعر « رستوران کوچک 
واقعیت »
مصاحبه با حسین پور صفر سراینده مجموعه شعر « رستوران کوچک واقعیت »
تصور ایجاد اثر هنری بدون توجه به زمان ایجاد اثر امری ناممکن است
قبل از هر پرسش دوست داریم بیشتر با شما آشنا شویم ، بنابر این کمی از خودتان بگویید.
ـ در سال 1331 در بوشهر متولد شدم . دوره ابتدایی در دبستان مهران و دوره دبیرستان در دبیرستانهای داریوش کبیر و سعادت در رشته ریاضی به پایان رساندم . سال 50 تا 52 با کار و فعالیت در شرکت های صنایع دریایی و هدیش و مدت کوتاهی ملی حفاری سپری شد. سال 52 به دانشکده حقوق سیاسی دانشگاه تهران راه یافتم . بعد از یک سال نیمه کاره تحصیل را رها کردم و دوباره در شرکت هدیش مشغول به کار شدم . سال 54 در کسوت معلمی به یکی از روستا های کنگان اعزام شدم . سال 55 دوباره منصرف شده و در دانشسرای راهنمایی شیراز به تحصیل پرداختم . پس از فارغ التحصیلی در رشته ریاضی روانه تدریس در مدارس خورموج و بوشهر گردیدم . کار هنری من از سال 43 در محضر استادانی از جمله باباچاهی و نعمتی زاده آغاز شد. مشق شعر کردم و این روند تا سال 50 ادامه داشت . حاصل این هفت سال اشعار فراوانی بود که پیش از چاپ به دست آتش سپردم. از سال 55 تا 62 سه مجموعه شعر سرودم که چون در دوره خود موفق به چاپ آنها نشدم ، بعدها از انتشار آنها چشم پوشیدم . از اواخر دهه ی 70 دست به کار نوشتن رمان « هیاهوی پنهان » شدم که در سال 79 منتشر شد . اوائل سال 78 تا اواخر 80 نوشتن رمان « لابه ی لذت » را شروع کردم . از 80 تا 84 در سکوت و بی حوصلگی سپری شد . از 84 تا 86 رمان « لابه ی لذت » را بازنویسی و به دست چاپ سپردم . هم زمان مجموعه شعر « رستوران کوچک واقعیت » که حاصل دهه ی هفتاد بود و برخی از آن اشعار در نشریات چاپ شده بود ، منتشر کردم . در حال حاضر نوشتن رمان دیگری آغاز کرده ام که مراحل پایانی را می گذراند.
شما چند سال از بوشهر دور بودید . در این سالها هیچ مطلبی از شما در نشریات به چاپ نرسید . سکوت شما و یا دوری شما از بوشهر چگونه توجیه می شود؟
ـ در دهه ی هفتاد من همکاری مستمر با نشریه نسیم جنوب و برخی نشریات دیگر بوشهر و فارس داشتم . شعر و نقد ادبی دست مایه ی کار من در این نشریات بود. در سال 82 به دنبال بازی های سرنوشت و زندگی حدود چهار سال از بوشهر به شیراز کوچ کردم و این مصادف بود با سالهایی که زندگی من در سکوت و یا در نوشتن رمان خلاصه می شد.
کتاب اول شما رمان « هیاهوی پنهان » در سال 79 به چاپ رسید و حال دومین کتاب مجموعه شعر « رستوران کوچک واقعیت » . این رویکرد شما چگونه ارزیابی می شود؟
ـ حدود هشت سال از اوائل سال 70 تا نیمه های 78 طول کشید تا من از دست رمان «هیاهوی پنهان» خلاص شوم . طولانی شدن نوشتن این رمان به چند دلیل بود : اول به قول شاملو غم نان که بدون خستگی ناشی از آن روزانه لااقل ده ساعت وقت مرا به خود اختصاص داده بود . دوم نوشتن رمان یک بار از زبان دانای کل و در حدود 300 صفحه ، که با توجه به جمیع مؤلفههایی که قصه نویس در دوره کنونی با آن دست به گریبان است ، روح مرا بر نمیتابید . بار دوم تغییر ساختار و روایت از نگاه دانای کل و راوی اول شخص در همان تعداد صفحه ، که دوباره احساس کردم تمام ماجرا بازگو نشده است . بار سوم روایت از زبان اول شخص که حدیث نفس زنی بود که چشم باز نکرده ، همسرش را در اوان ازدواج در جنگ از دست می دهد . این روایت گرچه چگونگی ماجرا را از نگاه «شوکت» بازگو می کرد ، اما ویژگی های شخصیت همسرش در آن کاملاً آشکار نبود. بار چهارم روایت از زبان نویسنده ای که در میانسالی، ماجرایی مربوط به یک دهه قبل از زمان روایت از ازدواج ، جنگ ، حوادث پیش از سال 57 که همگی مربوط به همسرش بوده را بازگو می کند. این روایت گرچه ابعاد شخصیت همسرش را آشکار می کرد ، اما با نگاه آخر شیوه ی روایت در قفس تنگ زمان خطی مرا قانع نکرد . بار پنجم نقل روایت با ارائه ی ذهن به مثابه ی راوی با تمام ویژگیهایش که در مقطعی محدود بی پروا خطر می کند و تمام معادلات زمان گذشته ، حال، واقعیت های روزمره ، حدس و گمانها، شک و تردیدها ، دل مشغولیها و گله و شکایتها را به هم می ریزد و بی قاعده ناخود آگاه و خود آگاه برجسته و در عین حال به پرسش می گیرد و ماجرا را همان گونه که برای ذهن به مثابه ی راوی امکان پذیر است بی واهمه به تصویر ، جدل و چالش می کشد. در واقع هشت سال روایت « هیاهوی پنهان » روایت پنج داستان مستقل بود که یکی از آنها برگزیده شد. در این جا از علاقمندی و حوصله مرحوم محمد بیابانی ویراستار کتاب
که در طول آن سالها زحمت فراوان کشید و همکاری لازم با من داشت تشکر می کنم.
سال 79 و 80 پیش نویس رمان دوم من « لابه ی لذت » تقریباً آماده شد. دست سرنوشت اجازه نداد من در مدت کوتاهی بازنویسی نهایی را نوشته و کتاب را چاپ کنم . سه سال این نسخه خاک خورد و در سال 84 و 85 بالاخره نوشتن این رمان به پایان رسانده و هم زمان با مجموعه شعر « رستوران کوچک واقعیت » به دست چاپ سپردم که فعلاً در مرحله توزیع است . رمان « لابه ی لذت » چهار داستان مستقل و در عین حال به هم پیوسته است که برخی شخصیت ها کم و بیش در چهار داستان حضور دارند.
«رستوران کوچک واقعیت » شعر های دهه ی هفتاد است که با تاخیر چاپ شده است . فعلاً رمان دیگری در دست دارم که پیش نویس آن تمام شده و مراحل نهایی نوشتن را می گذراند .
شعر شما به نوعی تلاش برای بوجود آوردن شعری « خِرد محور » است . روند شکل گیری و کنش زبانی – اندیشه ای ای که باعث آفرینش این نوع شعر می شود را توضیح دهید .
ـ من مخالف اطلاق شعر « خِرد محور » به شعر های این مجموعه شعر نیستم . « محور» کلمه ای ساده و بدیهی است و مثل برخی قضایا در ریاضی که نیاز به اثبات ندارند . اما کلمه «خِرد» بار ارزش و معنایی ویژه و در عین حال پیچیده ای دارد که باید آن را تعریف کرد . در قرن حاضر به دلایل ویژه ای که فعلاً مورد بحث ما نیست ، استفاده از این نمونه کلمات بدون تعریف مشخص گمراه کننده است . در دوره معاصر تمام کلماتی که بار ارزشی دارند مورد بهره برداری های گوناگون و چه بسا متضاد قرار گرفته اند . در نتیجه ما هر بار ناگزیریم آن را به طور مشخصی تعریف کنیم. منظور ما خِرد به معنای امری یقینی است. یا خِرد به مثابه ی امری نسبی و قابل اعتماد و یا به معنای امری نسبی و غیرقابل اعتماد و یا به مثابه ی امری غیرقابل اعتماد. در دورانی که همه چیز حتی معانی کلمات بنا به ماهیت شان به یغما رفته ما ناگزیر هر بار باید منظور خودمان را از استفاده از کلمات بازگو کنیم. بی توجهی به این امر آدرس غلط گرفتن است، بدون این که ما در عالم واقع قادر باشیم توانایی زبان را در ارتباط میان آدم ها کتمان کنیم. من واقعاً نمی دانم منظور شما از خِرد کدام معنا و لایه معنایی لغزنده است . چون که خیلی آسان می توان بار معنایی ویژه ای را بر دوش لغتی سوار کرد و بعد آن را به چالش کشید. بدون توجه به این دشواری ها دیالوگ
میان آدم ها بی سرانجام و دست نیافتنی است. در هر صورت تصور ایجاد اثر هنری بدون توجه به زمان ایجاد اثر امری ناممکن است . بی دلیل نیست که آثار تابناک شعر گذشته برخی مواقع از نگاه مخاطب امروز مورد بی مهری قرار می گیرد و حتی به دست فراموشی سپرده می شود. همین گونه موسیقی ، رمان و حتی سبکها و شیوه های ادبی در طول تاریخ هر کدام در دوره های بعد معمولاً به چالش کشیده می شوند. شاخههای مختلف هنری با توجه به نیاز های انسان بروز و خودنمایی یافته اند. اما امکانات هر شاخه محدود و امکان بهره برداری از آنها در هر دوره متفاوت است . برترین ویژگی اثر هنری گفتگوی متن و مخاطب است که با توجه به دوره هنری سامان می یابد . از آنجا که پیش نیاز های انسان غالب بر زمان و مکان است ، ما با آثار هنری گذشته گفتگو می کنیم ، اما به شیوه مخاطب دوره معاصر و شیوه ، شکل ، زبان ، و نحوه ی مکالمه که ناگزیر بیرون از دایره ی زمان قابل دریافت نیست، در این گفتگو نقش تعیین کننده دارد.
یکی از نخستین پرسشهایی که مخاطب شعر شما در مواجهه با کتابتان روبرو می شود نحوه ی خاص سطر بندی شعرهاست . دلیل این نوع سطر بندی چه بوده ؟
ـ شعر مثل دیگر شاخه های هنر مکالمه ای است میان متن و مخاطب . در یک گفتگوی دلپذیر و به سامان معمولاً هر یک از طرفین شیوههایی به کار می گیرند که موثر تر در گفتگو شرکت کنند . معمولاً سطرها مثل جملههایی است که هر یک از طرفین به کار می گیرند و تعداد سطرها به وقفههایی می ماند که هر یک از طرفین برای بهتر برگزار کردن گفتگو از آن بهره برداری می کنند.
به قرائتی « خِرد گریزی » و « دوری از آرمانها » یکی از پیامدهای شعری شعر دهه ی هفتاد و بعد از آن بوده است . آیا شعر شما به عنوان شعر « خِرد گرا» (اگر این را بپذیرید) و حتی « آرمان گرا » آیا می تواند حضوری پررنگ در عرصه شعر امروز ما داشته باشد؟
ـ متأسفانه مثل نوع لباس یا نوع آرایش در دوره معاصر نوع تفکر یا شیوه و سبک اثر هنری هم مورد بهره برداری مدیران فرهنگی جوامع قرار گرفته است. بهره برداری همه سویه از تمام جوانب اثر هنری و سمت و سو دادن به آن به مثابه ی کنترل کردن ، ویژگی مهم عصر ماست . این که در یک دوره شیوه ای از هنر و یا تفکر ویژه ای تبلیغ و ترویج می شود، نباید ما را گمراه کند ،که این رویکرد را ملاک و میزان سنجش آثار هنری آن دوره قرار دهیم . چنان که مکتب های بزرگی مثل رئالیسم ، ناتورالیسم و رمانتیسم علی رغم ارائه آثار جاودان و فراموش نشدنی هر یک در دوره های بعد به چالش کشیده شدند. از آن جا که هر کدام از اینها بخشی از شیوه تفکر ، جهان بینی و شیوه ی ادبی را برجسته کردند به مثابه ی اجزایی از یک سبک و شیوه مرکب کماکان در سینه متون هنری نفس می کشند. اما این نکته حائز اهمیت است که روایت هنری در طول تحول خود به هیچ یک از این مکتبها و ایسمها اکتفا نکرده است و متون سترگ هنری در دوره معاصر در قالب هیچ یک از این سبک ها و شیوه ها به تنهایی نمی گنجد . تصور کنید « خشم و هیاهو» یا « ابشالوم ! ابشالوم » فاکنر در چار چوب کدام مکتب ادبی قابل تفسیر است. حتی در رمان نو شیوه روایت به تعداد راویان متنوع و گوناگون است . آثار « رب گریه» شباهتی به آثار « کلود سیمون » ندارد . کمی پیش تر آثار فاکنر ، پروست و جویس شباهتی به یک دیگر ندارند. در عین حال هر کدام از این بزرگان روایتهایی از زندگی ارائه داده اند که مخاطب را مسحور و شیفته متن می سازد. تنوع آثار پست مدرن آن قدر متنوع و گوناگون است که حتی در یک سبک و شیوه ی ادبی معین قرار نمی گیرند .
انسان در هر صورت همان گونه که از مبادله تجربه در زندگی مادی گریز ندارد ، نیازمند محاوره ، گفتگو و زندگی معنوی است ، واین عرصه فرامخاطب است که خِرد ، آرمان ، پوچی ، سرگشتگی و زندگی بهتر در آن رخنه کرده و به اعتبار زندگی مادی و روابط اجتماعی این عوامل گاه برجسته و گاه به چالش کشیده می شوند.
پیرو پرسش پیشین چرا اکثر مواقع به نظر می رسد تلقی شاعران امروز از مفاهیم اساسی جهان و اندیشه کم عمق شده است؟
ـ با توجه به پرسش قبلی شما هر عاملی اعم از مادی یا معنوی اگر به نیاز های زندگی فردی و اجتماعی انسان پاسخ مطلوب ندهد به پرسش گرفته می شود. شیوه غالب تفکر در دوره معاصر که با توجه به گسترش رسانه های جمعی و القا برخی جهان بینی ها که با توجه به اهداف مادی خاصی تبلیغ و ترویج می شود میزان معتبر و تمام شده ای برای گفتگویی که لاجرم میان متن و مخاطب پایان ناپذیر و حیاتی است محسوب نمی گردد . مفاهیم اساسی جهان و اندیشه نه با شیوه ی غالب هر دوره ، بلکه با توجه به ساز و کار ، سرنوشت و تحول این مقولات در بستر تاریخ قابل دریافت است.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:46  توسط محمود بدیه
|
نگاهی به کتاب (مگر نه این است که چشم ما در جهان چشم او میریزد) نوشته محمود بدیه طرح تجربههای تازه
نگاهی به کتاب (مگر نه این است که چشم ما در جهان چشم او میریزد) نوشته محمود بدیه طرح تجربههای تازه
هولی داستان کوتاهی در کمتر از سه صفحه از تمام جان مایههای یک داستان مختصر و عوامل مؤثر در ایجاد متن هنری برخوردار است. اعم از لایههای زیرین که پیگیری ماجرایی ساده و کوتاه هست و لایههای زیرین که عاطفه و احساس حیات و زندگی به نحوی زیبا و عمیق در آن موج می خورد و تلفیق شکل و مضمون که گویی از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. بدون گزافه گویی که مخاطب ناچار باشد بخشی از آن را نادیده بگیرد و بدون کم گویی که مخاطب آن را دست نیافتنی تلقی نماید. چند جملهی کوتاه و گرهای روح ماجرا را که تعیین کنندهترین حلقه در میان عوامل متن است، از اعماق شکل و مضمون، بدون تکلف، ساده و عمیق آشکار میسازد. «مثل مار پیچها در خیزهای خود پیچ میخوردند و در پیچهای غباری که به هوا میخواست محو میشدند»، «زبانش از سقف دهان آویزان مانده بود و نفس گرم و شکنندهای به طور ممتد دور گردن علی پس میداد»، «هولی که آب روی زبانش را قدرت میداد و در پس اندر دستهای علی که با کارد میرفت و میآمد میپایید خیز برداشت، خواست دستها را لیس بزند»، «پیرمردی که ما بین آن دو ایستاده بود کمی جلوتر آمد و به هولی اخم کرد»، «هولی به دور و بر اعتنا نداشت بار دیگر خیز برداشت و خواست دستهای علی بو بکشد. علی او را به تحکم به کنار کشاند. هولی ترسید و سر جایش نشست. هولی بدون آن که تکان بخورد چشمهایش را روی علی لحظهای باز کرد و بست و کنار کلهی ماهی دراز کشید»، «رو به هولی کرد و گفت انتظار نداشتم»، «هولی روی پاهایش نشست و پاهای علی را بر کشید.»
دوستی، رفاقت، از خود گذشتگی، نیاز و عشق در همین مختصر به گونهای باور نکردنی موج میزند. این متن کوتاه نشان میدهد که نویسنده عوامل کارش را میشناسد و در به کارگیری آنها مردد نیست.
در دیگر داستانها این مجموعه جملاتی که به شعر پهلو میزنند و ماهیتاً ابزار کار نوشتن داستان کوتاه هست به وفور دیده میشوند و در بیشتر موارد با توجه به ساختار داستان حتا عمیقتر خود نمایی میکنند. اما انگار حفرههای عمیقی در میان آن متنها ایجاد شده باشد، گویش بخشی از متن مفقود شده است. به گمان من اگر آن حلقههای مفقوده در متن مینشست، هر کدام از این داستانها به گونهای دیگر تجلی میکردند. داستان کوتاه به شعر شباهت دارد به جاهای تحلیل که در داستان بلند رواج دارد، روح مخاطب را پیش از موعد هدف قرار میدهد. مفقود شدن حلقههای واسطه باعث شده است که متن جولانگاهی شود میان قطعه ادبی و داستان. متن اثر گاه به قطعه ادبی و زمانی دیگر به داستان پهلو میزند. در عین حال به هیچ یک اکتفا نمیکند. کم گویی همواره به معنای ایجاز نیست. برخی مواقع کم گویی حذف برخی پارههای ضروری است که نباید از متن حذف شود. برای نویسندهای که ابزار کارش را میشناسد، یافتن حلقههای مفقوده و اضافه کردن آنها به متن چه بسا آسانتر است. این روی کرد بدان معناست که نویسنده نباید اثرش را از همان اول تمام شده تحریر کند. بلکه باید با دست و دل بازی داستانش را بنویسد و بعد قصابیهای لازم را به عمل آورد. به هر حال این مجموعه قصه نوید نویسندهای میدهد که تصمیم دارد دور از ساحت دیگران تجربههای تازهای را مطرح کند. در پایان نمونههایی از متن داستانهای دیگر کتاب که توانایی نویسنده در بازگویی روایت را نشان میدهد. «زن گفت: همان طور که تو راه یافته در معصومیت کودکانهات قدم میزنی من هم به سرکشی نوجوانیت قلاده میزنم»، «به نظرش رسید که تیک تاکها در آینهها میافتاد و زمان به طرز عجیبی در دستش معنادار میکرد»، «بعد به آرامی روی تخت در کنارش دراز کشیدم، چشمهایم را بستم و سعی کردم از زیباترین آنها آن وسوسه مبارک که شیطان را مجاز میدارد که در این مشاع مشارکت کند از دهانش کلمات شیرینی شنیدم دستهام به لبخندش چسباندم تا از ساق تنم عبور کند و در خود گره بخورد هر قدر که قطره چکان شیرینیاش بر دهانم فرو میکرد، از او که در کنارم آرمیده بود فاصله میگرفتم»، «کلمات در گوشم زبان ساده اشیاء است از دستم رها میشود»، «در لعاب اکسیر عشق خوابیدهام تا از برهنگی شلاق تلخ جهان ایمن بمانم»، «بوی شیری نفسها که در هوا میپیچد تا همه چیز را کودکانه کند و طعم شیری معطری که لبها را میگشاید تا سیری ناپذیر جهان را بجود»، «مثل سایهای به دنبال سایهام میدویدی تا آن جا که در عطش قدمهایم میدویدی و من تلوتلو میرفتم تا در جای پایی نرم فرو نروم».(منبع هفته نامه نصیر)
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 7:43  توسط محمود بدیه
|
بعد از ان که زنش را بدرقه کرد به خانه برگشت.همراه خود مایع براق کننده ایی خریده بود.سفارش او بود.کمی خندید.گفت:این مایع چقدر باید توی اب ریخته شود تا کف کند و برق بزند؟بلور شیشه ای که بیشتر شبیه ماده گربه ای می ماند و طرح روی جلد ان بدون ماهی مانده بود.مقداری اب به اندازه عمق ماهی در عرض ان ریخت و قطره ای به اندازه ی نوک خودنویسی که صفحه ی کاغذی را نقطه گذاری می کند مایع چکاند.آن وقت تلنگری به آب زد.حباب های جوشان از دریچه ی تنفسی بلور قلقل می کرد و پراکنده می شد و به هوا می چسبید.چسبندگی در هوا مشاهده ی دقیق اتفاقی که در بلور می افتاد دشوار می کرد.تنها نور و بیشتر نور میتوانست به هر آن چه که از انجا بر می خاست خیرگی بدهد.همانطور که هر پایی که بر زمین کوبیده میشود اگر لایه های زیرش سفت باشد فقط غبار آن به هوا ریخته میشود و اگر تر فرو میرود.داخل تر بود و بیرون خشک داخل قلقل می کرد نعره نمی کشید منفجر نمیشد به شکل ولوله ای ترسیده شده و پیچ خورده در اب یخ زده ای عبور داده می شد و چک چک می کرد و در طرح چکیده ی خود مباشرت می کرد.ایا این موج مرده این غریق می توانست به ساحل برسد یا کف کند.گفت:همانقدر که غریق در اب شناور است کافی است.بعد از ان به قل قل اب که در هوا ریخته می شد و نفس ریخته یخ که به هوا می خورد نگریست.کمی سردش شد دستها را جلو روشنایی چشمش گرفت.فکر کرد در روشنایی یخ می دود.از لای انگشتان به زنی که هر لحظه از شکل قبلی خود پهن تر دلباز تر و پیداتر می شد نگریست.در چشم صبح او قبل از طلوع افتاب مثل ماهی ریز خشک شده ی نمک زده ی دولا شده ای می ماند که لب اب و خشکی پرسه میزد طاهر طاهر طاهر ...
مرد دوباره دستش در اب کرد و با انگشت سبابه بزرگ هفت بار چرخاند و قل قل کرد.گفت:حالا بیا قبل از صبح برو گفت:جای دوری نرو بین اب و خشکی باش.زن گفت نشانه ای چیزی ... !
مرد تنگ بلور شیشه ای در کنارش روی میز شیشه ای قرارگرفته بود در دستش نشاند.گفت: این تنها ارث پدرم هست که به من رسیده لطفا همیشه در مقابل چشمت و چشمت در برابر چشمش نگهدار.و چشمش همان طور که اب در خود غوطه می خورد و شناور بود و از دور موج می خورد روی پلک در شناور مردمک که می رسید پیدا می شد و در پس پلک در تاریک خانه که پنهان می شد از دست می گریخت.گفت:دستیافتنی است.مگر نه همین است که چشم ما در جهان چشم او میریزد؟!
اشاره اش به تنه ی گنده ای بود که روی امواج می ریخت.پستان های بزرگ بزرگ تر از انچه او دیده بود شکم بزرگ دست های کوتاه و پاهای بلند و گیسوانی دراز و زبان حاشا.و این اخرین موجی بود که در انجا می ریخت.گفت:خیانت خیانت خیانت ! زن گفت کدام خیانت؟!
مرد گفت به هیکلت نگاه کن مثل ماده سگ هرزه ای شده ای
زن گفت حاشا خوشا به حالت که به نیم تنه ی پایینی ات خیانت نکرده ای.همین دیشب خوب نگاه کن ببین بگیر این بلور ترک خورده ات و به شکمش اشاره کرد و این دو توله سگ ات.حتما می خواهی در چاله ای کنار اب و خشکی سر کنم.مرد گفت چقدر پرخاشگر شده ای زن گفت همانطور که تو راه یافته در معصومیت کودکانه ات قدم میزنی من هم به سر کشی نوجوانی ات قلاده میزنم.مرد گفت:اشکالی نیست بازیگران زیادی به روی صحنه نیستند که همنوایی را مشکل کنند و افق دیدمان کم.زن گفت: روی صحنه چگونه راه می روی؟چرا عادت داری همیشه یک قدم جلوتر از دیکران قدم برداری
مرد گفت معصومیت کودکانه است با ان پیش دستی که بالای سر گذاشته ام و لقمه نان و حلوایی که کف ان چیده شده است نباید که تابوت از من پیشی بگیرد
مرد خندید و بیشتر خندید.به شوخی گفت این سنگ ان هم شیشه.چیزی که بارها به او گفته بود.خواست به این فکر نکند چند روزی در نبود او حرف پا شکسته ای بر جا بماند.
گفت کمی دشوار است
سرش برگرداند
و به عقربه های ساعت که تمام قد بالاتر از قدش در برابر اینه ها به اهتزاز در می امد نگریست. به نظرش رسید که تیک تاک ها در ایینه ها می افتاد و زمان به طرز عجیبی در دستش معنادار می کرد . این طوری بود بوم بوم بوم ... لرزشی که بر می خاست بر دیوار ها به روی ایینه های کوچک و بزرگ که در اتاق خواب و پذیرایی بر دیوار و گوشه ی اتاق روی میز شیشه ای بزرک مینشست و اصوات و کلمات که یخ زده در خود می لولیدند رها میکرد.
سرمای منقبض گیج کننده ای در دندان هایش سرید.مرد انگشت را وسط دندان هایش گرفت که نلرزد گفت : حالا دیگر مهم نیست سنگ در شیشه یا شیشه در سنگ شکسته باشد.رادیو که روی میز گرد شسشه اس در اتاق نشیمن بر پارچه ی حریری نشسته بود روشن کرد.گفت: شاید اتفاقی نیافتد.بعد تو دهان بلندگوها انجا که دست نمی رسید پنبه ای خیس و براق کننده دواند و شستشو کرد تا صدا که سخت به گوشش نمی رسید ارام بگیرد.در ان وقت بر کاناپه که با دسته های شیشه ای خود در خوابی ارام لم داده بود نشست با خود گفت سخت است واقعا سخت است اینجا در دکان شیشه فروشان ول بگردی و چیزی لگد نکنی.!
سعی کرد ارام همانطور که ارام قدم بر می دارند قدم بردارد بعد چند قدمی پا سست کرد ان وقت گمان کرد دستی ارام او را به قطر شیشه ای تلویزیون که تصویر شکسته امواج در ان موج می خورد هدایت کرد.تعجب کرد چقدر زمان سپری شده و در ان خیره مانده است
در ان وقت تردیدی به خود راه نداد بلند شد پشت سرش به چراغی که از سقف اویزان بود خورد.سرش جراحت کوچکی برداشت . به اشپزخانه رفت سرد بود سرد بود کمی برای خود ریخت که تلفن زنگ خورد گوسی برداشت زنش بود
الو عزیزم چکار می کنی؟همه چیز سر جای خودش است؟
بله عزیزم
ان مایع پاک کننده ای که سفارش داده بودم!قبل از انکه پاسخی دهد تلفن قطع شد.گوشی را گذاشت به اتاق خواب رفت روی تخت خواب نشست.ستاره ها از کله اش می پرید.مثل بعد از سیلی خوردن می ماند.خواست چیزی بگوید که لب هاش پشت چیزی پهن شد و دندان هاش اشکار رفت.انگشت شستش وسط دندان گیر کرده بود نمیگذاشت کلمات در زبانش بدود و سخن بگوید.فکر کرد زنش در ان سوی اتاق بر تختی نشسته است و هنوز لبخند توی دستش بر تبسم دهانش می ریخت.
دستش را دراز کرد خاکستری بود. خاکستر دستش در هوا نمی ریخت بر شیار دستش ترک انداخته بود مرد گفت دستهات چیزی به عاریت گرفته است؟زن خندید مرد گفت:نوزاد کی به دنیا می اید
مگر نه این است که ستاره ها در ستت مینشینند زن گفت نشسته اند رفته اند باز هم می نشینند
مرد گفت به همین سادگی.زن گفت به همان دشواری.وقتی که پشت کسی ایستاده ای و او بر تو ظاهر میشود ومفابلت می ایستد مقراض اش
بر می دارد و برای انکه لبه ی گیسوانت در شیشه چشمش نیافتد به عدالت عرض جهان را مثل پارچه می برد دوباره حضورت پیداست.باز عرض جهان را می برد تا طول دنیا را بزرگ کند تا تو باکره بمانی و پشت سر مثل تصویر شکشته ی امواج از قطر شکسته تلویزیون محو می شود و باز تکه های زر بافت کوچک شده ی جهان را در گردنت می اویزد تا زیبا بمانی
دستش ازاد است.مرد گفت اگر نرویم به گورستان میرسیم اگر برویم به گورستان میرسیم اگر با عجله برویم به گورستان می رسیم خواب باغبان را بیدار میکنیم تا فرشتگان که بر بالای درختانی که بر گورستان سایه کشیده اند تعبیر کند.مرد گفت این دیگر کافی است دستها را زیر سرش گذاشت و در یک حالت نیم دایره شبیه نوزادی که در رحم شناور است به خواب رفت.ان وقت بعد از تکان شدید...
اولین رویایی که به خوابش امد بیدار شد تلفن زنگ می خورد الو عزیزم اتفاقی افتاده؟نه.چرا نفس میزنی؟ مرد نخواست فرشتگان را در دستش بگذارد خاموش ماند.زن گفت عزیزم نوزاد به زودی به دنیا می اید منتظر باش مرد گفت حالا چیزی حدود هزار سال است که منتظر مانده است.زن گفت هیچ کس این حرف را باور نمی کند که هزار سال در ان تخم مرغ شیشه ای زندگی کنی
مرد گفت مگر تو از ان خارج شده ای؟زن گفت در دستهام نگرش داشته ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط محمود بدیه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:41  توسط محمود بدیه
|